روزهای احسان

دفتر خاطرات دلبندی که خود را در دل مادر جای داده .
درباره وبلاگ

موضوعات

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آمار وبلاگ




سه سالگیت

و حالا امروز همین ساعتها سه ساله شدی...

و چه روزهای شیرینی کنا تو پسرکم.

یه روزایی سخت بود. من تو حالت روحی مناسبی نبودم. سخت گذشت بهم. اما کنار تو بودن همیشه بهم روحیه داد و انرژی شدید که حالم خوب خوب شه.

دلم میخواد اصطلاحات زیبایی که این روزا به کارش میبری رو یه کم بگم بشه یادگاری:

  • دیشب :
  • مامان حالم خوبه
  • الهی شکر
  • اگه حالم مریض باشه میگی الهی بد؟

 

 

-حالم مریضه

- استراحت بکشم

و امروز من سرکارم و از این داستان به شدت ناراحتم که نمی تونم امروزو که مریضی و حال نداری و تولدت هم هست.

عاشقتم نازنینم...

 



موضوع :

دوشنبه 5 مرداد 1394 توسط فاطمه



10 ماهگی

کودک 10 ماهه من5 روز دیگر مانده به 10 ماهگیت.

8 ماهه بودی که نشستن را آموختی

9 ماهگی چهاردست و پا میکردی

و الان به راحتی می نشینی خودت تغییر موضع می دهی و خودت چهاردست و پا کنان به دنبال مامان تا آشپرخانه می ایی.

دددددد می کنی.

می فهمم که با من حرف میرنی اما کاش همیشه می فهمیدم چه می گویی.

این روزها پرم از مشغله.

منم که می خواهم مادر خوبی باشم و همسر خوبی...

می خوابانمت...می دوم توی آشپزخانه.

ظرف ها را می شورم..ماشین ظرفشویی را خالی میکنم.

می دوم بالا سراغ لباس هایت که هفته ای 2-3 بار باید بشورم.

می آیم پایین...دستمال کاغذی را که تکه تکه کرده ای و هر تکه اش جایی افتاده جمع می کنم.

اسباب بازی هایت...

تلفنی که از روی میزانداخته ای روی زمین.

تکه های بیسکویت مادر که توی صندلی غذایت خورد شده ...

میزی که پر است از رد انگشتان کوچک و نازت

می نشینم روی مبل...هنوز نماز نخوانده ام، دفتر خاطراتم را ننوشته ام .

میایم نفسی تازه کنم که صدایت میاید...

این روزها خوبند...

شکرت خدایا

 ( این مطلب را و هفته پیش نوشته بودم...چهاردست و پا آمدی و سیم لب تاب بابا را کندی و سوخت...حالا پس از سفر مشهد آمدم تا بازنویسمش)



موضوع :

يکشنبه 12 خرداد 1392 توسط فاطمه



ای همیشه خوب

پسرک 7 ماهه من..

خوابی. این روزها غیر از خواب شبانه ات که تقریبا 12 شب تا 9 صبح است، 2-3 بار دیگر در روز می خوابی.

روزی 3 وعده غیر از شیر من می خوری...

معمولا صبح ها سرلاک، ظهرها سوپ و شب ها میوه...

به سختی می نشینی و به سرعت می افتی...

گاهی بدنت را عقب و جلو می کنی، ( به قول مادربزرگت : آمشتی...آدوغی)

بابا مریض شده بود... آنفولانزا ...یک هفته قبل از دفاعش.

تا خوب شد تب تو شروع شد گلکم.

4 روز تمام تب داشتی و ناراحت بودی ..دست مامان جون درد نکنه که من و بابا رو تنها نذاشت و حسابی کمکمون بود تو روزای قبل از دفاع بابا.

4 شنبه پیش بابا دفاع کرد و 18 شد...

مبارکمان باشد...

تو منزل عمه ات بودی... از ساعت 11:30 تا 3:30

من تا به حال تو را چهارساعت از خودم جدا نکرده بودم.

دلم شور میزد و می دانستم جای مطمئنی هستی.

 



موضوع :

دوشنبه 7 اسفند 1391 توسط فاطمه



6 ماه و 11 روز

احسانچه من...

کوچکم...

چقدر تند می گذرد این روها.

شیر که می خوری دستت را به سمت دهانم می بری که بوسه بارانشان کنم. و با هر بوسه من لبخندی از عمق جان میزنی.

بابا تو را چمبه و گاهی نازدون صدا میزند. از پدرت بگویم که این روزها چه عاشق شده است.

تابحال او را ( یا بهتر بگویم هیچ کس را ) چنین عاشق ندیده بودم.

و تو با همه خستگس ات یا بی حوصلگی ات هم باشد باز تا بابا از راه میرسد و در باز می کند ، لبخندی شیرین تحویلش می دهی و از خجالت سرت را در من فرو می کنی...

و من... همه افتخارم عشق تمام عیار به این پدر و پسر است.

-----------

خلاصه اخبار این روزها:

- پدرت پایان نامه اش را تحویل داده . همین روزهاست که دفاع کند. ( راستی تقدیمش کرده به خودم و خودت)

- دایی بابا در گذشت... آسدجواد...2 روز قبلش دیدینش رفتیم و صدا که کردی گفت صدای قار قار کیه؟ لبخند روحش شاد

- دستم دردمی کند...دست چپم. میگویند مال کریر و سنگینی توست.. فردا دکتر بروم معلوم میشود.

- پدربزرگت چندروزی ایران بود...دلش برایت تنگ شده بود حسابی. به اصطلاح هودشان چندین بار تو را ایستا کرد. ( کف پاهایت را کف یک دستش می گیرد و تو بی هیچ کمکی می ایستی...

- کلاس های بازی با کودک میرویم هر 4 شنبه. چقدررررررررر به من و تو خوش میگذرد.



موضوع :

سه شنبه 17 بهمن 1391 توسط فاطمه



دلم قطعا برای این روزهایت تنگ میشود

سلام احسانم

این روزها شیرین میشوی.

بدو بدو شیرین میشوی

میخندی

گریه های لوسکی میکنی

گاهی حوصله ات سر میرود

خوب میخوابی و خوب بیداری

بابا دلش غش میرود وقتی بغض میکنی و لب ورمیچینی

گاهی دلت فقط مامان میخواهد و چه نعمت بزرگی است

فکر که میکنم, کمی بزرگتر که بشوی به سختی خودت را مثل یک بچه کوالای بی پناه در آغوشم رها میکنی

کمی بعدتر به سختی دو دستی مرا میچسبی

کمی بزرگتر میشوی اجازه نمیدهی دستت را بگیرم

بزرگتر میشوی و ....

من فقط میخواهم قدر این لحظاتم را بدانم جوجه احسانم

و هر روز که به بزرگتر شدنت فکر میکنم, با خودم مرور میکنم که:

احسان امانت زیبای خداست در دستانم، مواظب این امانتی هستم تا روزی که بخواهد بال و پر بگیرد.

 



موضوع :

دوشنبه 6 آذر 1391 توسط فاطمه



نزدیک به 3 ماهگی

نزدیک 2 ماهه که ننوشتم و دیشب کاری کردی که منو به ثبت دوبازه خاطرات وا داشت...

دیشب احسان جون اولین غلطشو جلوی شومینه خونه مامان جونش زد...

4-5 روز هم هست که وقتی دمر می زاریمش کله شو بالا میگیره...

احسان جون رو به مشهد زیارت امام رضا بردیم...3 هفته پیش وقتی تقریبا 2 ماهو 1 هفته اش بود.

الانم 5 روز مونده به سه ماهگیش و حسابی شیرینه



موضوع :

يکشنبه 30 مهر 1391 توسط فاطمه



زندگی 1 ماهه من

وجودش نعمت است و برکت...

خیلی خوش میگذرد...

همه لحظاتم پر است از خوشی و خوشی و خوشی...

بی خوابی هایم فدای بوسه ای بر انگشتان کوچکش، دل درد هایش زخم جانم... و لبخند بعد از دل دردش، آرامش وجودم...

همه این ها به کنار، لبخند ها و رضایت های پدرش،

عشق زیبایش به احسان،

آرامشی که از وجود احسان میگیرد،

همه زندگی ام خوشی است و خوشی است و خوشی...

تنها ناراحتی و نگرانی ام دلتنگ شدن برای دست های کوچکش است که روز به روز جان می گیرند و بزرگتر میشوند...

دلتنگ شدن برای لحظاتی که احسان نوزاد است و من تنها حامیش...

آنقدر زود می گذرند این روزها که گاهی از بزرگتر شدنش می ترسم و گاهی خود را با شیرینی های بعدیش تسلا می دهم و گاهی با فکر آوردن نوزادی دیگر...

 

 

احسان من ...

زندگی من ...

دوستت دارم.

یک ماهگیت مبارک :)



موضوع :

دوشنبه 6 شهريور 1391 توسط فاطمه



مبارکم باشد

و تو در 5.5.1391 خیلی ناگهانی دنیا آمدی...احسان مادر

 



موضوع : خاطرات بارداری

چهارشنبه 18 مرداد 1391 توسط فاطمه



سلام مامان جونمممممممممممممممممممممممم

سلام مامان جونم

8 ماه و خورده ای من رو توی وجودت پرورش دادی . 8 ماه و خورده ای گوشت و پوستم از گوشت و پوستت شکل گرفت. 8 ماه و خورده ای روحم به روحت گره خورد. خیلی دوستت دارم



موضوع : از طرف پدر خانواده

چهارشنبه 18 مرداد 1391 توسط فاطمه



این روزهای آخر

نامه ای به فرشته ای پاک که خداوند در همین روزها به من هدیه میدهد:

عزیزکم، نمی دانم میزبان خوبی در این 9 ماه بوده ام یا نه...

اما تلاش خودم را کرده ام.

یکی از همین روزها به دنیا میایی...

دلم می خواهد برایت دعا کنم...

این روزها هر کس که مرا می بیند برای تو دعا می کند.

- ان شا الله یه کوچولوی تپل خوشگل میاد بغلت

- ایشالا سالم و صالح باشه

- مطمئنم که پسرت ، آرومه...

پسرم، من نمی دانم که چه دعا و آرزویی بکنم.

سالم بودنت در درجه اول آرزوی قلبی و تمنای من از خداست.

چیزی که برای من مهمه، اینه که وقتی میای تا آخرش یادت نره چه سفید و پاک اومدی...از پیش کدوم مهربونی اومدی...بنده خوبی براش باشی.

برای من مهم نیست که تپل باشی یا نه، قدت بلند باشه یا نه، به من رفته باشی یا پدرت، آرام باشی یا شب ها بی قراری کنی، در کودکی شیرین زبانی کنی و دل همه جمع را ببری...در بزرگسالی دانشمند ریاضی-فیزیک شوی یا شاعر و نویسنده...این ها برایم زیاد مهم نیست...

برایت آرزو دارم، که توی این دنیا که میای، در هر مقطع و دوره شیرین و تلخ زندگی، امیدوار باشی...

دوست دارم از اون آدمای خوشبین و  شادی باشی که آرامششون همه رو جذب خودش میکنه.

دنبال بهانه برای بدی های زندگی نباشی و بدونی که گذراست و این تویی که با روحیه ات می تونی اونا رو از خودت دور کنی...

شاد بودنت ، نا امید نبودنت، ظلم نکردنت ( چه در حق خودت و چه در حق دیگران) آرزوی منه.

 

 



موضوع : نصایح مادرانه

سه شنبه 3 مرداد 1391 توسط فاطمه



صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد