روزهای احسان

دفتر خاطرات دلبندی که خود را در دل مادر جای داده .

سه سالگیت

و حالا امروز همین ساعتها سه ساله شدی... و چه روزهای شیرینی کنا تو پسرکم. یه روزایی سخت بود. من تو حالت روحی مناسبی نبودم. سخت گذشت بهم. اما کنار تو بودن همیشه بهم روحیه داد و انرژی شدید که حالم خوب خوب شه. دلم میخواد اصطلاحات زیبایی که این روزا به کارش میبری رو یه کم بگم بشه یادگاری: دیشب : مامان حالم خوبه الهی شکر اگه حالم مریض باشه میگی الهی بد؟     -حالم مریضه - استراحت بکشم و امروز من سرکارم و از این داستان به شدت ناراحتم که نمی تونم امروزو که مریضی و حال نداری و تولدت هم هست. عاشقتم نازنینم...   ...
5 مرداد 1394

10 ماهگی

کودک 10 ماهه من5 روز دیگر مانده به 10 ماهگیت. 8 ماهه بودی که نشستن را آموختی 9 ماهگی چهاردست و پا میکردی و الان به راحتی می نشینی خودت تغییر موضع می دهی و خودت چهاردست و پا کنان به دنبال مامان تا آشپرخانه می ایی. دددددد می کنی. می فهمم که با من حرف میرنی اما کاش همیشه می فهمیدم چه می گویی. این روزها پرم از مشغله. منم که می خواهم مادر خوبی باشم و همسر خوبی... می خوابانمت...می دوم توی آشپزخانه. ظرف ها را می شورم..ماشین ظرفشویی را خالی میکنم. می دوم بالا سراغ لباس هایت که هفته ای 2-3 بار باید بشورم. می آیم پایین...دستمال کاغذی را که تکه تکه کرده ای و هر تکه اش جایی افتاده جمع می کنم. اسباب بازی هایت... تلفنی که از روی ...
12 خرداد 1392

ای همیشه خوب

پسرک 7 ماهه من.. خوابی. این روزها غیر از خواب شبانه ات که تقریبا 12 شب تا 9 صبح است، 2-3 بار دیگر در روز می خوابی. روزی 3 وعده غیر از شیر من می خوری... معمولا صبح ها سرلاک، ظهرها سوپ و شب ها میوه... به سختی می نشینی و به سرعت می افتی... گاهی بدنت را عقب و جلو می کنی، ( به قول مادربزرگت : آمشتی...آدوغی) بابا مریض شده بود... آنفولانزا ...یک هفته قبل از دفاعش. تا خوب شد تب تو شروع شد گلکم. 4 روز تمام تب داشتی و ناراحت بودی ..دست مامان جون درد نکنه که من و بابا رو تنها نذاشت و حسابی کمکمون بود تو روزای قبل از دفاع بابا. 4 شنبه پیش بابا دفاع کرد و 18 شد... مبارکمان باشد... تو منزل عمه ات بودی... از ساعت 11:30 تا 3:30 من تا...
7 اسفند 1391

6 ماه و 11 روز

احسانچه من... کوچکم... چقدر تند می گذرد این روها. شیر که می خوری دستت را به سمت دهانم می بری که بوسه بارانشان کنم. و با هر بوسه من لبخندی از عمق جان میزنی. بابا تو را چمبه و گاهی نازدون صدا میزند. از پدرت بگویم که این روزها چه عاشق شده است. تابحال او را ( یا بهتر بگویم هیچ کس را ) چنین عاشق ندیده بودم. و تو با همه خستگس ات یا بی حوصلگی ات هم باشد باز تا بابا از راه میرسد و در باز می کند ، لبخندی شیرین تحویلش می دهی و از خجالت سرت را در من فرو می کنی... و من... همه افتخارم عشق تمام عیار به این پدر و پسر است. ----------- خلاصه اخبار این روزها: - پدرت پایان نامه اش را تحویل داده . همین روزهاست که دفاع کند. ( راستی تقدیمش کرد...
17 بهمن 1391

دلم قطعا برای این روزهایت تنگ میشود

سلام احسانم این روزها شیرین میشوی. بدو بدو شیرین میشوی میخندی گریه های لوسکی میکنی گاهی حوصله ات سر میرود خوب میخوابی و خوب بیداری بابا دلش غش میرود وقتی بغض میکنی و لب ورمیچینی گاهی دلت فقط مامان میخواهد و چه نعمت بزرگی است فکر که میکنم, کمی بزرگتر که بشوی به سختی خودت را مثل یک بچه کوالای بی پناه در آغوشم رها میکنی کمی بعدتر به سختی دو دستی مرا میچسبی کمی بزرگتر میشوی اجازه نمیدهی دستت را بگیرم بزرگتر میشوی و .... من فقط میخواهم قدر این لحظاتم را بدانم جوجه احسانم و هر روز که به بزرگتر شدنت فکر میکنم, با خودم مرور میکنم که: احسان امانت زیبای خداست در دستانم، مواظب این امانتی هستم تا روزی که بخواهد بال و پر بگی...
6 آذر 1391

نزدیک به 3 ماهگی

نزدیک 2 ماهه که ننوشتم و دیشب کاری کردی که منو به ثبت دوبازه خاطرات وا داشت... دیشب احسان جون اولین غلطشو جلوی شومینه خونه مامان جونش زد... 4-5 روز هم هست که وقتی دمر می زاریمش کله شو بالا میگیره... احسان جون رو به مشهد زیارت امام رضا بردیم...3 هفته پیش وقتی تقریبا 2 ماهو 1 هفته اش بود. الانم 5 روز مونده به سه ماهگیش و حسابی شیرینه
30 مهر 1391

زندگی 1 ماهه من

وجودش نعمت است و برکت... خیلی خوش میگذرد... همه لحظاتم پر است از خوشی و خوشی و خوشی... بی خوابی هایم فدای بوسه ای بر انگشتان کوچکش، دل درد هایش زخم جانم... و لبخند بعد از دل دردش، آرامش وجودم... همه این ها به کنار، لبخند ها و رضایت های پدرش، عشق زیبایش به احسان، آرامشی که از وجود احسان میگیرد، همه زندگی ام خوشی است و خوشی است و خوشی... تنها ناراحتی و نگرانی ام دلتنگ شدن برای دست های کوچکش است که روز به روز جان می گیرند و بزرگتر میشوند... دلتنگ شدن برای لحظاتی که احسان نوزاد است و من تنها حامیش... آنقدر زود می گذرند این روزها که گاهی از بزرگتر شدنش می ترسم و گاهی خود را با شیرینی های بعدیش تسلا می دهم و گاهی با فکر آوردن ن...
6 شهريور 1391

این روزهای آخر

نامه ای به فرشته ای پاک که خداوند در همین روزها به من هدیه میدهد: عزیزکم، نمی دانم میزبان خوبی در این 9 ماه بوده ام یا نه... اما تلاش خودم را کرده ام. یکی از همین روزها به دنیا میایی... دلم می خواهد برایت دعا کنم... این روزها هر کس که مرا می بیند برای تو دعا می کند. - ان شا الله یه کوچولوی تپل خوشگل میاد بغلت - ایشالا سالم و صالح باشه - مطمئنم که پسرت ، آرومه... پسرم، من نمی دانم که چه دعا و آرزویی بکنم. سالم بودنت در درجه اول آرزوی قلبی و تمنای من از خداست. چیزی که برای من مهمه، اینه که وقتی میای تا آخرش یادت نره چه سفید و پاک اومدی...از پیش کدوم مهربونی اومدی...بنده خوبی براش باشی. برای من مهم نیست که تپل باشی یا نه...
3 مرداد 1391